دوست عزیزم
دوست عزیزم که شاید دوست نداشته باشی اسمت رو بنویسم وقتی رمزت رو خصوصی واسم فرستادی خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم آخ جون حتما یه عالمه عکسای خوشکل هس. اما وقتی صفحه رو باز کردم و مطالبت رو خوندم خیلی ناراحت شدم.ساعت 2 نیمه شب بود .با اینترنت گوشیم وارد شده بودم و هر کاری کردم واست نظر بذارم و باهات صحبت کنم نتونستم.نمیشد چیزی رو تایپ کنم.اون شب تا صبح خوابم نبرد. از اینکه زندگی چرا یه دفعه اینجوری چهره شو به ما نشون میده.چرا نا خاسته باید یه اتفاقاتی بیفته ک ما هیچ نقشی توی اون نداشتیم و از طرفی هم نتونیم هیچ کاری واسه بر طرف کردنش انجام بدیم. خواستم بگم من ک کاری از دستم بر نمیاد ولی دعا میکنم ایشالا هر چیزی ک براتون بهتره اتفاق بیفت...
نویسنده :
مامان ایلیا.
14:00


