ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا

دوست عزیزم

دوست عزیزم که شاید دوست نداشته باشی اسمت رو بنویسم وقتی رمزت رو خصوصی واسم فرستادی خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم آخ جون حتما یه عالمه عکسای خوشکل هس. اما وقتی صفحه رو باز کردم و مطالبت رو خوندم خیلی ناراحت شدم.ساعت 2 نیمه شب بود .با اینترنت گوشیم وارد شده بودم و هر کاری کردم واست نظر بذارم و باهات صحبت کنم نتونستم.نمیشد چیزی رو تایپ کنم.اون شب تا صبح خوابم نبرد. از اینکه زندگی چرا یه دفعه اینجوری چهره شو به ما نشون میده.چرا نا خاسته باید یه اتفاقاتی بیفته ک ما هیچ نقشی توی اون نداشتیم و از طرفی هم نتونیم هیچ کاری واسه بر طرف کردنش انجام بدیم. خواستم بگم من ک کاری از دستم بر نمیاد ولی دعا میکنم ایشالا هر چیزی ک براتون بهتره اتفاق بیفت...
29 تير 1392

این روزهای ما

الان خونه خاله زهرا هستم و دارم اتفاقاتی که افتاده رو واست مینویسم.یک ماه پیش مجبور شدیم دوباره اسباب کشی کنیم.تقریبا 2 ماه کارمون این بود ک عصر با بابایی از این بنگاه به اون بنگاه بریم.تو هم بیشتر وقتا روی صندلی عقب خوابت می برد. بالاخره یه خونه با اجاره ی ماهیانه 500 پیدا کردیم. بالاخره اسباب کشی و استرس هاشو پشت سر گذاشتم و الان دوباره میخام وبلاگت رو آپدیت کنم. الان خونه خاله زهرا با گوشی من سرگرمی.داری بازی می کنی و حتی گوشی منو به سامیار نی نی خاله زهرا دادی که باهاش بازی کنه.(این حرکت از تو بعید بود چون وسایلت رو به هیچکی نمیدی) حرفای خیلی جالبی میزنی. به تفنگ میگی:پغنگ به خطرناک میگی:خنکاک دو تا شعرا...
29 تير 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد